این را مسیو گفت. و من پریدم این طرف در. و در را بیشتر روی هم گذاشتم. با این همه می شد چیزهایی را از لای درز باریک در دید. قلبم تند تند می زد. وقتی او و مسیو و پیرمرده از رو به روی در گذشتند، بوی تند روغن زیتون را حس کردم. دلم می خواست می توانستم قبل از اینکه از کوچه بروند بیرون، او را می دیدم. حدس زدم از رو به روی 3 هم باید گذشته باشند و حالا رسیده باشند به 1. در را باز کردم و سر و گردنم را قایمکی دادم بیرون.
دیدمش…
دیدمش… مثل روز اول موی بافته ی زرد طلایی اش تا روی کمرش پایین آمده بود و می شد گوشواره های کوچک آویزانش را دید. پیراهنی که پوشیده بود مثل دیروزی سبز نبود، آبی بود، ولی با همان مربع های ریز سیاه که بین خط های باریک زرد قرار داشتند. و… دیگر بیشتر از این چیزی ندیدم. نشد که ببینم، چون بلافاصله از کوچه رفتند بیرون. در را کاملا باز کردم و ایستادم توی چهارچوب آن. هنوز می شد بوی تند روغن زیتون را حس کرد. داشتند کجا می رفتند؟ این را با خودم گفتم. و گفتم دیروز هم همین موقع رفتند. کجا می روند؟ یادم می آید یک آن به ذهنم رسید که هرکولسم را بردارم و بروم دنبالشان. معطل نکردم.
برگشتم توی خانه و با هرکولسم آمدم بیرون…
وقتی آمدم بیرون، جا خوردم. لعنتی کرکس پرنده هم با هرکولسش آمده بود ایستاده بود سر کوچه. کی آمده بود، نمی دانم. لحظه ای یا لحظه هایی از جایم تکان نخوردم.