کتاب بی خانمان - بخشی از کتاب: من سر راهی هستم، ولی تا سن هشت سالگی فکر می کردم که من هم مانند سایر کودکان با مادرم زندگی می کنم، چرا که هر وقت گریه می کردم، زنی به سمتم می آمد و به شکلی دلسوزانه مرا در آغوش می گرفت و نوازشم می کرد که در همان لحظه اشک در چشمانم خشک می شد. وقتی که در تختخواب به خواب می رفتم، همین زن نزد من می آمد و مرا می بوسید و وقتی که گردباد زمستان پنجره های کلبه ی ما را از برگ می پوشانید، با دست های خود پاهای مرا گرم می کرد و آوازی را که هنوز آهنگ و چند کلمه ی آن را به خاطر دارم برای من می خواند و...