کتاب آنجا که باد کوبد - بخشی از کتاب: مشکل اینجا بود که کسی از آدمی که میخواست به باکو سفر کند انتظار نماز خواندن نداشت! من دقیقا در روز شروع سفرم خاله شدم و مستقیم از بخش نوزادان بیمارستان سوار اتوبوس قم-تهران شدم و نفر آخر پای اتوبوس باکو رسیدم و تازه نماز هم میخواستم بخوانم! در صدم ثانیه که راننده و مسافرها سرشان به جادهی کیفها گرم بود خودم را رساندم به نمازخانهی ترمینال غرب و حالا این وسط خدا هم شوخیاش گرفته بود و اذان نمیشد! بالاخره آن نماز مغرب و عشا خوانده شد ولی این تازه قسمت راحت ماجرا بود چون اتوبوس قطعا برای نماز صبح جایی نمیایستاد! یک بطری آب با خودم برداشتم و خودم و نمازم را سپردم به خدا و سوار شدم و...