آب که بی مرز بود، از حفره های خاک عبور می کرد، جداره سنگ لحد را دور می زد و از کفن، از گره های از سر بی حوصلگی زن غسال، رد می شد و صورت گچی زن را خیس می کرد. آب بخار شده چند ساعتی بعد همین مسیر را برمی گشت و خاک را جلا می داد. بعد چیزی در نگاه پیرمرد تکان می خورد و اشک هایش بهانه آب تنی مورچه ها می شد.
آب را دخترکی با کوزه شکسته آورد که حمد را با نگاه می خواند و اسکناس کهنه ای در عوض گرفته بود. دخترک می دید که پیرمرد هر روز مشتی خاک را در جیب های کتش می ریزد و وقت غروب تا انتهای قبرستان پیاده راه می رود. دخترک می دید که پیرمرد، تنها در صف های لاغر بعضی تشییع جنازه ها، هفت قدم برمی دارد و لب هایش تکان می خورند. دخترک صدایی نداشت که بپرسد خاک را برای چه می خواهد اما می دید که پیرمرد هر روز خاک را در مسیر تشییع جنازه ها بو می کشد و به گریه های بی صدای مردم گوش می دهد و...
چکیده کتاب کوچ اصوات : این کتاب، از سری داستان های جذاب فارسی، نوشته ( محمدحسن جمشیدی ) بوده که توسط انتشارات سوره مهر تهیه و روانه بازار شده است.