شخصیت کتاب حاضر دختر بچه ای به نام سرن ریس است که در یتیمخانه زندگی می کند. او در جشنواره ی تابستانه یک صندوقچه ی کوچک که از فلزی تیره ساخته شده برای معلم خود «کلاغ» می خرد. درون این صندوقچه چیزی وجود دارد که می تواند آرزوی قلبی کلاغ را برآورده کند و طلسمش را بشکند تا کلاغ دوباره به شکل انسان در بیاید. این جعبه که از چنین قابلیتی برخوردار است چه رازی را در خود پنهان کرده است؟
گزیده ای از کتاب
سرن گوشش را به آواز پرنده ها سپرد؛ آوازی دل نشین که از دوردست به گوش می رسید، از دل جنگل. روی دریاچه، چنگرها و مرغابی های کله سبز برای شکار حشره و جلبک به اعماق آب شیرجه می زدند. سنجاقک ها که با آن بال های درخشان. روی زنبق های مرداب و گوشاب و نیلوفرهای آبی برگ پهن می نشستند، روی سطح آب موج های ریزی می افتاد.
سرن با کلاهش خود را باد زد. نشستن در سایه خیلی لذت بخش بود. «دوست دارم تا ابد همین جا زندگی کنم.»
توماس که خیلی حواسش نبود گفت: «آره.» آخرین حلقه ی دروازه ی کروکت را هم از زیر نیمکت بیرون کشید. یک چیز دیگر هم با آن بیرون آمد. توماس گفت: «وا! این رو ببین.»
سرن خم شد جلو. خودنویس کوچکی بود که بدنه ی سبزش مثل مرمر رگه رگه بود و نوکش مثل طلا برق می زد.
«این چطوری رفته اونجا؟»
توماس شانه بالا انداخت. «احتمالا مال مامانمه. بیشتر وقت ها وسایل دوخت و دوز و نوشتنش رو می آره اینجا. شاید از دستش افتاده و قل خورده اون زیر. ازش می پرسم. ولی خودمونیم، خیلی خوشگله.»
مناسب بالای 12سال
سرن لب باز کرد تا جواب بدهد اما صدای بال بال آمد و کلاغ شیرجه ای زد داخل و نه چندان ماهرانه روی نرده ی چوبی فرود آمد.
نگاهی به دور و بر انداخت. «قارقار. اینجا هم همچین امن نیست، ولی حداقلش اینه که از خونه دوریم.»
توماس گفت: «هیچکی حرف هامون رو نمی شنوه، اگه منظورت اینه.» و خودنویس را توی جیبش گذاشت.
کلاغ با لحن تلخی گفت: «اون قدرها هم مطمئن نباش. به هرحال، الان دیگه روی آلاچیق یه طلسم سکوت گذاشته ام. محض احتیاط.»
سرن که تازه متوجه شد پرسید: «واسه همینه که پرنده ها دیگه آواز نمی خونن؟»
کلاغ فین فینی کرد. «راستش نه. همه شون سرگرم خندیدن به منن. تو راه اینجا یه چندتایی… تصادف کوچولو داشتم. یه نفر یه فرغون گذاشته بود سر راهم، تازه مطمئنم اون درخت بلوط هم دیروز اونجا نبود.»