پوند از خیابان هارلی به سوی ریجنتس پارک قدم زد و کمی درباره ی شرایط جدید زندگی خود اندیشید. به نظر می آمد یک تاس دیگر در زندگی او انداخته شده و وضعیت جدیدی را برای او رقم زده است. قبلا هم در زندگی او تاس هایی انداخته می شد و پس از چند غلت خوردن روی عددی می ایستاد که گاهی برای او خوش شانسی و گاهی هم بدشانسی به ارمغان می آورد. او به «اوضاع عجیب» عادت کرده بود و این بار شماره ی تاس، هم عجیب، هم به ضرر او بود. گاهی «تصادف» در حادثه های تاریخی نقشی مهم بازی می کند. مثلا وقتی اوتوی اول، شاهزاده ی باواریا، در سال 1832 به پادشاهی یونان رسید، تعدادی از داشجویان یونانی به آلمان مهاجرت کردند. پدر پدربزرگ پوند یکی از همین دانشجویان بود. پنجاه و هشت سال بعد اتیکوس به دنیا آمد. مادر او یک زن آلمانی بود که به عنوان منشی در اداره ی پلیس دولت محلی کار می کرد، یعنی در جایی که پدرش یک افسر یونیفرم پوش پلیس بود. به این ترتیب او یک «دورگه»، یعنی نیمه آلمانی و نیمه یونانی به حساب می آمد و طبیعتا از این نظر او به یک اقلیت در آلمان تعلق داشت. اما وقتی نازی ها بر سر کار آمدند، دیگر او را یک دورگه نمی دانستند. او یک یهودی بود و از نظر نازی ها این، خصلت یکتای او به عنوان یک آلمانی محسوب می شد… و به این ترتیب بود که «بازی اصلی» آغاز شد و ادامه یافت. احتمال نجات افرادی مانند او رو به کاهش بود و او چاره ای نداشت که مانند قماربازی که تن به خطر می دهد و تمام پول خود را با قمارخانه شرط می بندد، عمل کند. در این میان، او کسانی را که نمی توانستند دست کم همدم او در مبارزه برای زنده ماندن باشند، یکی یکی از دست داد. ابتدا مادر و پدر و برادرانش و سپس دوستان نزدیکش به دام نازی ها افتادند و جان خود را از دست دادند.