سم که توی اتاقش داشت لباس عوض می کرد، گفت: «وای! مامان! بابا! عالی بود! عجب روز هیجان انگیزی بود!»
ساعت 10 شب شنبه، هشتم سپتامبر بود. آخرین دوست هایش هم رفته بودند. همه شان هم در مدرسه ابتدایی محلی براکت وود درس می خواندند. چارلی و ویکی داشتند بهش لبخند می زدند.
ویکی گفت: «خب! جشنت رو دوست داشتی؟»
«آره! مخصوصاً کیک علمی تخیلیم رو که شکل کشتی فضایی انترپرایز بود! با شش تا شکلات گرد جورواجور به جای سیاره های دور و برش! و اهالی کلینگان شکلاتی و بقیه آدم فضایی های کنارش! خیلی فکر خوبی بود، مامان!»
«آره خب، پیشنهاد خودت بود، سم… فکر کنم پیشنهاد کیک شماره چهار بود. دوشنبه هفته قبل پیشنهادش رو دادی…»
«لباس های مهمونی هم که مثل لباس های توی فیلم بود، واقعاً خوب از آب دراومد. مگه نه بابا؟ لباس های همه عالی بود! بری بنت با لباس گرو توی منِ نفرت انگیز محشر بود! الی و فرد استون هم با لباس مینیون ها! ملکوم بیلی هم توی نقش تنبل در کارتون زوتوپیا! موریس فاست هم با لباس هومر سیمپسون!»