دیروز وقتی از خواب بلند شدم، باب را دیدم که توی اتاقم نشسته و جواهرات من را لیس میزند. برای همین سرش جیغ کشیدم: «از اتاق من برو بیرون!» و این شروع روز بزرگ جیغ من بود…
بِلا روز بدی را می گذراند.همه چیز اشتباهی می شود و تنها کاری که از دست او بر می آید، جیغ زدن است! اما روزهای بد همیشگی نیستند، مخصوصا وقتی مادر کنارت هست تا تو را در آغوش بگیرد و دوستت بدارد. و بِلا آن کلمه ویژه را یاد گرفت :«معذرت می خوام.»
بخشی از متن کتاب روز جیغ بزرگ من!:
بعد برای خرید بیرون رفتیم و مامن گفت:«بلا! لطفا آنقدر ورجه وورجه نکن.»