کتاب رها می کنم - بخشی از کتاب: همکارم نشسته است کنار من، در جای کوچکی که اسم آن را اتاق اعتراف گذاشته ایم. ما حرف های خشنی به هم گفتیم، همین پنج دقیقه پیش. او در کنترل کردن خشمش مشکل دارد، در گرفتن حالت چهره ای که هنگام رسیدن مشتری یا کسی به خودمان می دهیم مشکل دارد؛ همان طور که خودش می گوید: چهره ای مات که نشانی از همدلی یا رنجیدگی درآن نیست. زنی رو به ما می کند. هنوز از لحظه ورودش چیزی نگذشته که خبر را به او می دهیم. او سه چهار ثانیه سر پا خشکش می زند. سپس دستش را روی پشتی صندلی ای که برایش آماده کرده ایم می گذارد، بعد پس می افتد و فریاد می کشد. ما کفتار هستیم و...