داستان کتاب بغلی ناسور از این قرار است که در یک روز آفتابی! بغلی ناسور خوشحالِ داستان ما با پدرش خداحافظی میکند و برای اولینبار در عمرش، به تنهایی به دنیای واقعی قدم میگذارد. بغلی ناسور یک زمین بازی را میبیند که دایناسورهای دیگر در آن بازی میکنند، آن ها او را به بازی دعوت میکنن، اما چیزی از تفریح و بازی آن ها نمیگذرد که دایناسوری دعوا را شروع میکند…
آیا بغلی ناسور داستان ما میتواند دوباره دوستانش را با جادویِ قدرتمند مهربانی کنار هم جمع کند؟
ریچل برایت این کتاب را برای تقدیر و ستایش قدرت مهربانی نوشته است.