آگوس پیانولا پسری است درست مثل همه ی آدم های دیگر با یک تفاوت بزرگ، او با هیولاها زندگی می کند! آگوس دوستی به نام لیدیا دارد، یک دختر که همکلاسی اش است و وقت زیادی را با هم می گذرانند. اما موضوع این کتاب فقط این چیزها نیست؛ یک روز که بچه های مدرسه راهی اردو می شوند و سر از نمایشگاه بین المللی بازی های رومیزی در می آورند، آگوس و لیدیا در حین گشت و گذارشان در نمایشگاه، کتاب هیولاها را می بینند، کتابی که اگر بتوانند به آن دست پیدا کنند آن وقت هیولاها هم می توانند به خانه شان برگردند، اما یک مشکل بزرگ وجود دارد؛ دور تا دور کتاب را صندوق شیشه ای ضدگلوله ای گرفته و تنها راه رسیدن به آن شرکت کردن در مسابقه ای است که دکتر بروت خبیث راه انداخته، یک دوره مسابقه بازی های رومیزی که در آن هر تیم شرکت کننده باید چیز با ارزشی را وسط بگذارد، دکتر بروت می خواهد با دوز و کلک همه جایزه ها را ببرد و این جا تنها هیولاها هستند که می توانند او را کنترل کنند.
گزیده ای از کتاب
کاری را کردیم که آقای پتی پن گفته بود: کارها را تقسیم کردیم. من و لیدیا اما را قانع کردیم که اگر برنده ی مسابقات بشویم، یک میلیون یورو جایزه را می بخشیم به مدرسه تا بتوانند سقفش را تعمیر کنند. چند سال بود سقف مدرسه سوراخ سوراخ شده بود و هربار که چهارتا قطره باران می بارید، همین جور توی مدرسه آب شرّه می کرد. طبیعتا اما خیلی خوشحال شد و ما هم همین طور؛ چون پول برایمان مهم نبود و فقط کتاب را می خواستیم.
-توی این دوره و زمانه بچه هایی مثل آگوس و لیدیا کم پیدا می شوند. تصمیم گرفته اند توی مسابقات نمایشگاه بین المللی بازی های رومیزی شرکت کنند… و اگر بردند، پول جایزه را بدهند مدرسه تا بتوانیم سقفش را تعمیر کنیم و توی روزهای بارانی هم کلاس ها را تشکیل بدهیم.
-آگوس خیلی مسئولیت پذیر است. مسئولیت پذیری مخصوص پیانولاها در وجودش است!
-لیدیا هم آن قدر دختر خوبی است که نگو!
-اِما، اگر تو هم باهاشون توی هتل مستقر می شوی، از نظر من دیگر هیچ مشکلی نیست.