این کتاب داستان یک پنگوئن عاشق ماجراجویی و حل معماهای گوناگون را روایت می کند. پنگوئنی که دل توی دلش نیست از سوی دیگران برای حل مسائل پیچیده و حساس مامور شود.
بعد از تماس خانم بودیکا بونز از موزه ی اشیای شگفت انگیز و درخواست کمک برای پیدا کردن یک گنج مخفی، کارآگاه پنگوئن به همراه دستیار عنکبوتیش، کالین، برای انجام اولین ماموریت ماجراجویانه اش راهی موزه می شود.
موزه ای با دویست سال قدمت حالا به خاطر عمر طولانی اش، درحال فروپاشی است و تنها راه حفظ این میراث ارزشمند، پیدا کردن گنج دفن شده، مرمت خرابی های موزه و برگرداندن آن به شکوه قبلی اش است. کاری پرخطر که تنها از کارآگاه پنگوئن برمی آید.
گزیده ای از کتاب
موزه ی اشیای شگفت انگیز، ساختمانی بزرگ و غبار گرفته بود که تعداد زیادی ستون بلند و سنگ کاری های کوچک با طرح های مدور داشت. ساختمان نبش خیابان «نزدیک پارک» و «بیست و هشتم غربی» بود و اگر از بالای یکی از آسمان خراش های اطراف به آن نگاه می کردند، شبیه دایناسور بود.
آقای پنگوئن و کالین با حداکثر سرعت زیر باران توی خیابان می رفتند و مارپیچی، از بین آدم های خیلی پرمشغله و مهمی رد می شدند که از روی چاله های آب می پریدند.
همین که آقای پنگوئن و کالین رسیدند نزدیک موزه و خواستند جلدی از دروازه های عظیم فرفوژه ای موزه بگذرند، ناگهان محکم با خانم مسنی برخورد کردند که داشت روزنامه و دانه ی پرنده می خرید.
خانم با صدای بلند گفت: «ببین کی این جاست! آقای پنگوئن!» بعد به آقای پنگوئن کمک کرد بلند شود و کلاه لبه دار کالین را هم سریع دوباره روی سرش گذاشت.
او دوست خوبشان، ادیت هج، بود که توی پارک زندگی می کرد و به پرنده ها غذا می داد. آقای پنگوئن و کالین معمولا می رفتند پیشش تا غذایشان را با او بخورند. ادیت مثل همیشه نزدیک به پانزده بارانی جورواجور روی هم پوشیده بود و دور کمرش را هم با کیف کمری بزرگی جمع کرده بود. روی سرش هم کبوتری نشسته بود که اسمش گوردون بود.
ادیت برای گوردون مشتی دانه را یکی یکی به بالای سرش پرت می کرد و او هم با مهارت آن ها را به منقار می گرفت. با صدای بلند گفت: «حالا دوست هام با این عجله کجا دارن می رن؟»
آقای پنگوئن با افتخار بادی به غبغب انداخت: «برای اولین کار ماجراجویی واقعی مون می ریم موزه. باید گنجی رو که اون جا دفن شده، پیدا کنیم!»
ادیت گفت: «ای بابا! شانس هم ندارین. موزه از دیروز تعطیله. من همه ی عمرم توی سیتی ویل زندگی کرده ام و تا حالا هیچ وقت نشنیده ام که موزه را ببندن، مگه موقع کریسمس… اما حالا چی؟ نگاه کنین! درس رو محکم بسته ان!» و به درهای ورودی و با عظمت موزه اشاره کرد. روی تابلوی بزرگی نوشته شده بود