کتاب قطار شرق هرگز به مقصد نرسید - بخشی از کتاب: خیره می شوم به آسمان. با خودم می گویم خدا بودن هم خسته کننده است؛ این که تا ابد آن بالا بمانی، آدم ها را تحمل کنی و عذاب بکشی از این نامیرایی. همه کار می کنی تا نشانه ای از خودت به جا بگذاری. آخرش که چه... اصلا برای که... چه کسی حوصله دارد تو را گوشه ذهنش جا دهد و مدام یادت کند! همه چیز بر باد می رود؛ همه چیز! و...