داستانی کودکانه با تصاویری جذاب و دوست داشتنی از هاپویی با یک چمدان شگفت انگیز، چمدانی پر از چیزهای استثنایی و مورد علاقه ی هاپو که خودش جمع آوری کرده و فکر می کند با وجود آن هیچ چیزی کم ندارد؛ تا اینکه سرو کله موشی پیدا می شود و بعد از رفتن او انگار که هیچ چیز سرجایش نیست…
گزیده ای از کتاب
هاپو گفت: «من همه ی چیزهایی را که لازم دارم، توی چمدانم گذاشتم. چیز دیگری لازم ندارم.»
موشی توی چمدان هاپو را نگاه کرد و از چیزهای استثنایی اش خیلی تعریف کرد: «وای، چه چیزهای قشنگی! ممنونم که به من نشان شان دادی. حالا می خواهی تامن نرفتم، با هم قایم موشک بازی کنیم؟»