تاد جلوتر از لشکری بیرحم در حال فرار است و وایولا را که زخمی کاری برداشته یکراست به سوی شهردار پرنتیس، بزرگترین دشمنشان، میبرد. وقتی بیدرنگ از وایولا جدایش میکنند، متوجه میشود همه چیز در دل رازهای پرشمار پنهان شده و اینجاست که بمبها یکی یکی منفجر میشوند...