او با تعریف کردن این داستان برای کودکان،ترس آن ها از دندان پزشک را به شور و شوق برای همکاری با او تبدیل می کند، تا نه تنها به کمک هم هیولاهای دندان را از دهان بچه ها بیرون کنند که حتی اجازه ندهند دیگر در آنجا مهمانی بگیرند.
داستان مهمانی هیولاهای دندان
کودی عاشق شیرینی بود. او از صبح یک عالمه شکلات،چند تا کلوچه و کلی بستنی و نوشابه ی گازدار خورده بود.کودی گفت: به به، چه خوشمزه ه ه ه!
کودی نمی دانست که هم زمان خیلی های دیگر هم از شیرینی خوردن او لذت می برند.
ولی آن ها کی بودند؟ کودی خیلی زود با آنها آشنا شد. دندان کودی کم کم درد گرفت و بعد، دردش شدید و شدیدتر شد.
کودی از درد می نالید، گفت: آآآخ، انگار باید بروم دندانپزشکی.