داستانی بامزه و خنده دار درباره ی دختر بازیگوشی به نام لوتا پیترمن که از فلوت هندیش متنفر است و آن را مسبب تمام مشکلاتش می داند. لوتا برای داشتن یک حیوان خانگی تصمیم به پول درآوردن می گیرد، او فلوتش را بی اجازه برای فروش می گذارد، در قبال نگهداری از سگ خانم زگبرشت، طلب پول می کند و بسیاری کارهای دیگر که علاوه بر خودش دیگران را نیز به دردسر می اندازد.
گزیده ای از کتاب
وقتی دیدم شاین و شانل یک عالمه خرگوش دارند، ناگهان به فکرم رسید بهشان بگویم یکی اش را بدهند به من. فقط یک دانه اش را.
اما همین که به شاین گفتم، قیافه اش را یک جور مسخره ای شکل کاسب ها کرد.
بعدش هم پرسید که این وسط چه چیزی گیرش می آید.
من که از تعجب شاخ درآورده بودم، گفتم: «ولی من بهترین دوستتم و تو هم یه عالمه خرگوش داری! یه دونه اش رو که می تونی بدی به من!»