کتاب پیش رو اثری تکان دهنده و شگفت انگیز است. شخصیت اصلی داستان دختری 12 ساله به نام «سوراپاک» است. او بزرگترین فرزند خانواده است که در کره شمالی کمونیست زندگی می کند. خانواده ی پاک، پس از شنیدن خبر جنگ میان شمال و جنوب، در تاریکی شب به سوی «بوسان» می گریزند. اما ناگهان انفجار بمب و دود ناشی از آن باعث می شود سورا و برادر کوچکترش «یانگ سو» از پدر و مادرشان دور شوند. سورا و یانگ به ناچار مجبورند به تنهایی به سفر خطرناکشان ادامه دهند. کمی بعد یانگ به بیماری مبتلا می شود و سورا با تمام توانش از او محافظت می کند.
گزیده ای از کتاب
روزها گذشت و ما همه طوری رفتار کردیم که انگار اتفاقی نیفتاده. هیچ کس از پیشنهاد آقای کیم حرفی نمی زد اما آن پیشنهاد مدام در فکر و ذهن همه می چرخید. اومانی دیدن خانواده ی کیم و حتی اشاره به نامشان را ممنوع کرده بود اما من می دانستم هنوز نرفته بودند. میونگ گی کتاب هایش را برایم می گذاشت؛ تک تکشان را زیر درخت بید کنار ساختمان مدرسه برای من می گذاشت. وقتی می فهمیدم رفته اند که دیگر کتاب های قدیمی و رمان هایش را پیدا نکنم.
یک صبح تابستانی، طوفان تندی همه جا را در برگرفت. همه در خانه ماندند. اومانی داشت سوراخ روی یکی از شلوارهای یانگ سو را می دوخت و با مگس کش جیسو را می زد تا از جعبه ی خیاطی پر از سوزن دور بماند.
یانگ سو روبه روی من و سمت دیگر میز نشست، صفحه ی بازی را گشود و گفت: «نونا می آی یوت بازی کنیم؟»
«یه وقت دیگه.» چطور می توانست در چنین موقعیتی به بازی فکر کند؟ خانواده ی کیم چند روز دیگر می خواستند فرار کنند.
یانگ سو آهی کشید و گفت: «یکی از کتاب درسی هام رو می دم بهت، همون که خیلی دوستش داری، کتاب تاریخ رو که یه عالم نقشه داره.» و با آرنجش زد به کتاب و آن را روی میز پایه کوتاه به سمتم سراند و برای اطمینان خاطر بیشار سری تکان داد انگار آدم بزرگ است و دارد بشقاب غذایی را سمت بچه ای کم رو و خجالتی هل می دهد.
با خودم فکر کردم نکند خبر دارد همیشه شب ها که او می خوابد، سراغ این کتاب می روم و نگاهی به آن می اندازم.
گفتم: «نه بگیرش. نمی خوام.» و کتاب را به سمتش هل دادم. همان طور که کتاب داشت روی میز سر می خورد نگاهی به جلد آبی خوشگلش انداختم.