کتاب اندوه من - بخشی از کتاب: هیچ وقت این خاطرهی « باستانی پاریزی » را که نویسنده معروفی است فراموش نمیکنم. گفته بود جوان بودم و سوار بر هواپیما قصد ترک شیراز به سمت تهران را داشتم. چیزی به پرواز نمانده بود که مردی متشخص با کت و شلواری شیک وارد هواپیما شد و گفت که یکی از مسئولان کشوری است و میهمانان خارجیاش به تهران رسیدهاند و باید هر چه زودتر خودش را برساند. بعد هم ادامه داد هر کس صندلی خودش را به او بدهد پول بلیت هواپیما، هتلی برای اقامت یکیدوروزه و یک جایزه نصیبش خواهد شد. باستانی پاریزی میگوید بعد از کمی تعلل برخاستم و صندلیام را بدون هیچ چشمداشتی به او دادم. نیم ساعت بعد از آنکه از فرودگاه برگشتم و به خانهی خواهرم که در همان شهر شیراز بود رسیدم. رادیو اعلام کرد هواپیما سقوط کرده و همهی مسافرانش مردهاند. مردی که به جای باستانی پاریزی رفته بود مهندس ساعی، پایهگذار پارک ساعی تهران بود. مرگ و زندگی این دو بهراحتی جا عوض کردند.