واقعاً چهکسی جز دیو اگرز جسارت داشت این چنین از زوایای پنهان زندگی شخصیاش پرده بردارد؟ آن هم در اولین کتابش! او غمهای جانکاه زندگیاش را دست میاندازد؛ به مرگ والدینش ریشخند میزند و درعینحال با شرح مصائب این فقدان، قلب خوانندهاش را جریحهدار میکند. درست در روزهایی که دلش میخواهد غرق در شور و عصیان جوانی باشد، باید برادر خردسال یتیمش را هم به دندان بکشد و این کمترین مصیبتش است.
همین صداقت غمانگیز دیو اگرزِ جوان بود که سبب شد این کتاب مدتها صدرنشین پرفروشترینهای نیویورکتایمز باشد، نامزد جایزهی «پولیتزر» در بخش ناداستان شود و مجلهی تایم عنوان بهترین کتاب سال را به آن بدهد. نیویورکتایمز در فهرست صد ناداستان برتر انتخابیاش، دربارهی این کتاب نوشته است: «کاش میتوانستیم این کتاب را در فهرست بگنجانیم، اما چه کنیم که معلوم نیست کجا نویسنده خیال بافته و کجا از زندگی وحشی و پرمصیبت خودش وام گرفته است. پس این ناداستانی است پیچیده در زرورق داستان.»
دستهای مادرم پررگ و قوی است. رگهای گردنش معلوم است. پشتش کک ومک دارد. آن وقتها کلکی میزد، وانمود میکرد دارد شستش را از جا میکند، در صورتی که نمیکند. این کلک را بلدید؟ یک قسمت از شست راست را طوری میگذارند که خیال کنید دست چپ است، بعد روی انگشت اشارهی دست چپ، بالاوپایین سرش می دهند، انگار جدا میشود و وصل میشود. کلکی ناخوشایند است و وقتی مادرم این کار را میکرد بدتر هم میشد، چون دستهایش تا حدودی میلرزیدند و رگهای برجسته و کشیدهی گردنش بیرون میزد و صورتش به خاطر تمرکز تصنعی بر کندن انگشت، جمع میشد. ما بچهها با ترس و هیجان نگاهش میکردیم. میدانستیم واقعی نیست، بارها دیده بودیم، اما از قدرتش کم نمیشد، چون حضور جسمانی مادرم متفاوت از هرکس دیگری بود، فقط پوست و عضله بود. وادارش میکردیم کلکش را برای دوستانمان هم اجرا کند و آنها هم ترسیده و هیجانزده میشدند.