کتاب 5 درسی که یک میلیونر به من آموخت-درباره زندگی و ثروت : وقتی دوازده سال داشتم پدرم، پیمانکار ساختمان، در کارگاهش از نردبان سقوط کرد و استخوانهای هر دو پایش شکست. او هیچ بیمهای نداشت، نه بیمهدرمانی و نه بیمهای که به خاطر ناتوانیاش ماهیانه حقوق بگیرد. به همین دلیل وضعیت مالیمان به شدت وخیم شد. من در خانوادهای بزرگ و در کنار هفت خواهر و برادرم پرورش یافتم. پیش از زمینگیر شدن پدرم اوضاع و احوالمان بد نبود. اما یکسال پس از آن که او به بستر بیماری افتاد ناچار شدیم خانهمان را بفروشیم و به آپارتمانی نقل مکان کنیم. مواد غذایی خانه جیرهبندی شد و برای گذران زندگی به حمایت و سخاوتمندی اطرافیانمان متکی شدیم. در حالی که خود را در تاریکترین شرایط زندگیم میدیدم ناگهان تجربهای بزرگ به سراغم آمد و سبب شد بر توسن امید و رستگاری سوار شوم، از قلمرو ترس، آشفتگی واحساس ناایمنی بگریزم و نهایتاً به چندان موقعیت و شوکتی دست یابم که هیچگاه در حیطهی تصورم نمیگنجید و...